X
تبلیغات
سنــــــگــــــــ تـــــــراشــــــ
سنــــــگــــــــ تـــــــراشــــــ

تا اطلاع بعدی

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:25 توسط عمو|


 

 

 

 

من می روم و تو می مانی

به اميد همه ي باور هايت

با عشق مدارا مي كني و مي گويي...

كسي ديگر مي ايد ........

تو كه مي روي

من مي مانم و من.....

بي مدارا.....بي عشق....

به اميد هيچ كس ديگري

 

کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم

 


پشتِ کدوم سَد سکوت پر ميکشي چکاوکم


چرا بمن شک ميکني منکه منم براي تو


لبريزم ازعشق تو و سرشارم ازهواي تو


دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو


پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو


*  *  *


گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين


حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين
*  *  *


سفرنکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو


نبودنت مرگ منه راهي اين سفرنشو


نزار که عشق منو تو اينجا به آخربرسه


بري تو و مرگ من از رفتنه تو سربرسه


*  *  *


گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين


حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين


*  *  *نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام


صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام


اگرچه من بچشم تو کمم قديمي ام گُمم


آتشفشان عشقمو درياي پُزتلاطُمم


*  *  *


گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين


حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين

  

بچه بودیم،جوان بودیم،نادان بودیم...روزگاری خیلی دور،از یکی از بانوان عالم موسیقی به نام خانم حمیرا خوشم می آمد...

بزرگتر که شدم دیدم : نه!...حمیرا نمی تواند نمایندگی دنیای مرا داشته باشد...اصلا این اواخر برایم مطرح نبود...تا اینکه یه روز که از دانشگاه بر می گشتم   ...توی تاکسی – که یکی از رسالت هایش ترویج موسیقی لس آنجلسی است – نشسته بودم که از دستگاه پخش آقای راننده صدای آشنایی به گوش رسید :حمیرا...تا آمد بدمان بیاید،دیدم که چه شعر خوبی دارد و چقدر هم به حال و هوای آنروزهای  من می خورد...راننده گفت: لاکردار! خیلی ماهه به خدا !!

 

لحظه ی خدافظی!به سینه ام فشردمت

اشک چشمام جاری شد،دست خدا سپردمت

 دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

گفتی به من غصه نخور می رم و برمی گردم

همسفر پرستوها می شم و برمی گردم

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

گفتی تا چشم هم بزنی می رم و برمی گردم

عزیزِرفته سفر کی برمی گردی؟

چشمونم مونده به در کی برمی گردی؟

 رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

 ای ز حالم بی خبر کی برمی گردی؟

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

 پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم

 پرستوهای عاشق به خونه شون رسیدن

 اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

  گفتی به من غصه نخور می رم و برمی گردم

 همسفر پرستوها می شم و بر می گردم

  گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

  گفتی تا چشم هم بزنی می رم و برمی گردم

 عزیزِرفته سفر کی برمی گردی؟

 چشمونم مونده به در کی برمی گردی؟

  رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

  ای ز حالم بی خبر کی برمی گردی؟

 

انگار همه ی خواننده هایی که دوستشان دارم و داشتم،بسیج شده بودند که مرثیه بسرایند و مرا به یاد روزهای تلخی که خواهم و خواهیم داشت بیندازند...حتی خواننده ی ترکیه تبار،امراه

 

      برگرد                    DÖN

Haykırsam duyarmısın   اگه فرياد بزنم آيا خواهي شنيد؟        
Kanayan yaralı yüreğimi  دل زخمي خونينم رو ...                      
Sensiz geçen gecelerimi   شبهايي كه بدون تو سپري شد ...               
Çekip gittin çok uzaklara           گذاشتي و رفتي به دوردست ها                 
Kaldım umutsuz yarınlara   من ماندم و فرداهاي بي اميد                   
Birgün dönersin diye bana  براي اينكه روزي برگردي پيشم           
Yalvarırım Tanrıya  التماس خدا ميكنم                                      
Dön bebeğim dön  برگرد عزيزم برگرد                              
Dön dinmeyen acılarım dinsin   برگرد تا دردهاي تسكين ناپذيرم تسكين پيدا كنه 
Dön anladım benim kaderimsin  برگرد كه فهميدم قسمت مني           
En büyük yeminimsin  تو بزرگترين سوگند مني                         
Sen yaşama sebebimsin  تو دليل زندگي مني             
Dön bebeğim geri dön   برگرد عزيزم برگرد

 

            

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 3:53 توسط عمو|


کاش عشق را لايق باشند ، آنان که تظاهر می کنند عاشقند ! آنان که کودکانه اشک می ريزند و از بارها و بارها زمزه ی « دوستت دارم » هيچ ابايی ندارند ! نه ...زندگی بازيچه ی خنده های شيطانی و دل دادن های کودکانه نيست ! فرياد نابودی وجود انسان يا صدای شکستن غرور ، چه لذتی برای شنيدن دارد ؟؟؟ چرا باور نمی کنيد ، عشق در تمام ثانيه ها جاری است .نگاه کن ... اين زندگی با تمام زيبايش از تو لبريز است و خواهان بودنت . دنيا بزرگ تر از آن است که به تو اجازه ی ناميدی دهد . بزرگ تر از وسعت چشمان تو ... با معنی کلام و نگاهت بازی نکن . بگذار عشق معنی اسطوره ای خود را حفظ کند ! می ترسم از فردا ... خدايا ! چه بر سر اين جماعت خواهد آمد ؟ چه بر سر اين اشرف مخلوقات خواهد آمد ؟؟؟ فراموش کردند ارزش انسان بودن را ... فراموش کردند « فتبارک الله احسن الخالقين » را ! می دانم ! عشق هم دچار روزمرگی خواهد شد

 

 

با آمدنت فریبم دادی

یا با رفتنت؟

کاش تو را هرگز نمی دیدم

تا همیشه سراغت را

از فرشتگان می گرفتم

تا تلخترین شعرم را هرگز

در گوش خدا نمی خواندم

کاش تو را هرگز نمی دیدم

آن وقت

نه بغضی در گلویم بود

نه این دلشدگی

و نه مشتی شعر

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی چندی  می گذشت
چندی از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما ... مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ، ما را بس است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:40 توسط عمو|


سلام این رو یکی از دوستان برام فرستاده امیدوارم راجع بهش فکر کنیم

اين داستان واقعيست!

 
 
يكي بود يكي نبود. يه علي آقايي بود از اون هفت خط هاي روزگار. چشمتو ميبستي جيبتو ميزد. كارش اين بود.
حسابي حرفه اي شده بود. صبح تا شب توي اين مسجد، توي اون حسينيه، آدم نشون ميكرد، تا چراغارو خاموش ميكردن و ميرفتن توي حس، علي آقاي ما كارش رو شروع ميكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در مي آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هواي اينكه بچش سر كاره كلي دعاش مي كرد:
خدا خيرت بده ننه! ايشالا توي لباس دامادي ببينمت.
چه ميدونست كه بچش يكي از جيب برهاي حرفه اي شهره .
تا يه شب طبق برنامه ي هميشگي با همكاراش يعني همون جيب بر هاي وردستش ميرن يكي از مجالس شهر .
ميشينن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز ميكردن كه كي پول دار تره و كي سرش به تنش مي ارزه ميبينه اصلاً حس و حال دزدي رو نداره. به رفيقاش نگاه ميكنه ميبينه كه آره. امشب حسش نيست. شبهايي هم كه حسش نيست احتمال گير افتادنش بيشتره. تا ميبينه اوضاع به قول معروف "خيته" يه اشاره ميكنه كه برو بچ امشبو بيخيال!
چراغارو خاموش ميكنن و شروع ميكنن به روضه خوني و سينه زني. يه لحظه علي آقا به خودش مياد ميبينه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعيت سينه ميرنه . انگار امشب اصلاً يه جوراي ديگست. حالا كسي كه براي جيب بري اومده توي مجلس شده گريه كن و سينه زن همون مجلس! بگذريم...
اون شب علي آقا چيزي كاسب نميشه و مياد بره خونه، يادش مياد كه اي داد بيداد آبجي و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبي نكردم و پول ندارم. چه كنيم، چه نكنيم. ميگه پياده ميرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توي چشماشون نيفته.
بعد از يكي دو ساعت ميرسه سر كوچشون و ميخواسته بره خونه كه همسايه دستاشو ميگيره و ميگه كجا بودي؟
يك ساعته منتظرتم؟ بيا خونه ي ما.
تا مياد به خودش بجنبه ميبينه يه ديس غذا با بهترين مخلفات جلوش هست و خونه ي حاج آقا افتاده.
حاجي ميگه بخور كه دو ساعت پيش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابيدن.
ميگه حاجي تا بهم نگي چي شده لب به غذا نميزنم.
از حاجي انكار و از علي آقا اصرار.
تا بالاخره حاج آقا ميگه: سر شب خوابيده بودم. خواب ديدم امام حسين (ع) دارن دوون دوون ميان و بهم گفتن فلاني! امشب همسايتون مهمون ما بوده نتونسته براي خانوادش شام تهيه كنه. ميري شامشون رو ميدي. پسره هم كه اومد شامشو ميدي و از فردا صبح ميبريش در كارگاهت با حقوق ماهي ... تومن پيشت كار ميكنه!!!!!!
 
 
 
يا حسين(ع)،
حاجت ها و گناه هاي من بزرگ تره يا رحمت و كرم شما؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:2 توسط عمو|


 
 
 گوش کن با تو سخن می گویم!!
 زندگی در نگهم گلزاری است
 و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه ی پر گل این گلزاری.
من در اندام تو یک گل می بینم .
گل گیسو گل لبها گل لب خند شباب
.من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم
.گل عفت گل تقوا گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ گل دنیای سپید.
می خرامی و تو را می نگرم
 تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی
راست چون شاخه ی سر سبز و برومند شدی.
همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی
اما دیده بگشای و در اندیشه ی گلچینان باش.
همه گل چین گل امروزندوهمه هستی سوزند
کس به فردای باغ نمی اندیشد.
انکه گرد همه گلها به هوس می چرخد بلبل عاشق نیست
 بلکه گل چین سیه کرداری است که دود در پی گلهای لطیف
 تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد در خاک.
دست او دشمن باغ است و نگاهش نا پاک.
اما تو گل شادابی به ره باد نروغافل از باد مشو.
ای گل صد پربا تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
 گل پژمرده نخندد بر شاخ
 کس نگیرد ز گل مرده سراغ.
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است
 و تو چون قطعه ی الماس درشتی کم یاب
 گردن آویزی بر این زنجیری.
تا نگهبان تو باشم زهراسی همه شب
خواب بر دیده ی من هست حرام.
تو که تک گوهر دنیای منی
 دل به لبخند حرامی مسپار
دزد را دوست مخوان
 چشم امید بر ابلیس مدار
دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند
همه گوهر شکنند.
دیو کی ارزش گوهر داند
نه خردمند بود هر که اهریمن را
 از سر جهل سلیمان داند
 تو چراغ همه شبهای منی
به ره باد مرو
 تو گلی تو گل صد رنگی
پیش گل چین منشین.
تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:55 توسط عمو|



ویرایش قالب : only4u